مقدمه

     در زبان عربی واژه های زیادی وجود دارد که بر مدح و یا ذم دلالت می کند با این تفاوت که دلالت برخی از آن الفاظ صریح « زیرا از آغاز برای مدح و یا ذم وضع شده اند » و دلالت برخی دیگر همراه با قرینه «مقالی – حالی» امکان پذیر است.

    الفاظی همچون « أَمدح – أُثنی- ...، أَذمّ – أَهجو - ... » از نوع اول بحساب می آیند مانند: أَمدح فی الرّجلِ تجلُّدَه ،  و حسن بلائه ، أَذمّ فیه یأسه ، و فتور عزیمته».

    و نوع دوم نیازمند قرینه است و در قالب نفی و استفهام و تعجب و تفضیل و دیگر اسالیب جلوه گر     می شوند. مانند: برای مدح شخص «ماهذا بشراً،أنَّه ملکٌ». و برای ذمّ شخص « ما هذا بشراً ، أنَّه شیطانٌ».

    در این تحقیق پیرامون افعال مدح و ذ م – نِعمَ و بِئسَ و احکام آنها – فاعل آنها- جایگاه اسم مخصوص و حذف آن – احکام ساء و حبَّذَا بحث شده است . افعال مدح وذمّ عبارتند از افعالی که برای انشای مدح یا ذمّ بر سبیل مبالغه وضع شده است مثل : « نعمَ الرّجلُ زیداً » و آنهاچهار فعلند « نِعم وحَبَّذا وبِئسَ و ساء»

نِعمَ وَ بِئسَ دو فعل غیر متصرّفند که تنها فعل ماضی از آنها به کار رفته است . این دو فعل ناگزیر باید اسمی مرفوع داشته باشند که فاعل آنها باشد پس از «نِعمَ و بِئسَ» و فاعل آنها اسم مرفوعی آورده میشود که اسم مخصوص به مدح یا مخصوص به ذم نامیده می شود و نشان آن این است که می توان آن را مبتدا و فعل و فاعل پیش از آن را خبر قرار داد اگر واژه ای بر اسم مخصوص به مدح یا ذم دلالت نماید و جمله مقدّم شود از آوردن اسم مخصوص در پایان جمله بی نیاز می سازد چنانکه خدا درباره ایّوب فرماید:( إِنَّا وَجَدنَاهُ صَابِراً نِعمَ العَبدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ).

در پایان از استاد ارجمندم جناب آقای دکتر ربیعی که مرا در تهیه این تحقیق راهنمائی نمودند کمال تقدیر و تشکّر را می نمایم.

خداوندا چنان کن سرانجام کار                   که تو خشنود باشی و ما رستگار

 

 

افعال مدح و ذم

نگرشی پیرامون فعل های مدح و ذم

*در زبان عرب واژه های زیادی وجود دارد که بر مدح و یا ذم دلالت می کندبا این تفاوت که دلالت برخی از آن الفاظ صریح« زیرا از آغاز برای مدح و یا ذم وضع شده اند» و دلالت برخی دیگر همراه با قرینه « مقالی- حالی » امکان پذیر است .

الفاظی همچون « أمدح – أُثنی- استحسن- .... أذمّ-أهجو-أستقبح....» و آنچه که از نظر اشتقاق با این الفاظ مشارکت دارند ، از قسم اوّل به شمار می آیند ، مانند :« أمدح فی الرجل تجلُّدَه ،و حسن بلائه، وأذمّ فیه یأسه ، و فتور عزیمته» .

و یا مانند : « أثنی علیک بما أحسنت ،و أهجو من قبض یده عن الاحسان »

امّا قسم دوّم نیازمند به قرینه بوده و این قسم در قالب نفی و استفهام و تعجب و تفضیل و دیگر اسالیب جلوه گر می شوند .

مثلاً در مورد شخصی که مردم درباره فضائل و مناقب اخلاقی وی سخن می گویند ، در ارتباط با انسانی که دیگران زبان به نقایص و عیوب وی گشودهاند ، در مقام ذم ونکوهش می گویید :          «ما هذا بشراً، أنه شیطان » .

* افعال مدح وذمّ عبارتند از افعالی که برای انشای مدح یا ذمّ بر سبیل مبالغه وضع شده است مثل :

 « نعمَ الرّجلُ زیداً » و آنهاچهار فعلند « نِعم وحَبَّذا وبِئسَ و ساء»

نِعمَ و بِئسَ و آنچه از نظر حکم همانند آن دو است

*نِعمَ و بِئسَ دو فعل غیرمتصرفند که دو اسم دارای اَل یا مضاف به اسم دارای اَل را رفع می دهند مانند        « نِعمَ عُقبَی الکُرَمَا : نیکوست فرجام بخشندگان ».

و این دو فعل ضمیر مستتری را رفع می دهندکه آن ضمیر را تمییزی تفسیر می کند مانند « نِعمَ قَوماً مَعشَرُهُ : نیکوست او از جهت قوم بودن قومش: قوم او نیکو قومی هستند ».

*عقیده عموم نحویان این است که«نَعمِ و بِئسَ »فعل هستند به دلیل این که تاءتانیث ساکن به آنهامی پیوندد مانند « نِعمَتِ المَراَةُ هِندٌ : هند نیکو زنی است » و « بِئسَتِ المَرأَةُ دَعدٌ : دعد بد زنی است » .

*گروهی از نحویان کوفه- از جمله فرّاء بر این باورند که « نِعمَ و بِئسَ » اسم هستند به دلیل آن که حرف جر بر سر آنها در می آید چنانکه یکی از عرب زبانان گفته است : « نِعمَ السَّیرُ عَلََی بِئسَ العَیرُ : نیک راه پیمودنی است بر پشت بد خری » و دیگری گفته است : « وَاللهِ مَا هِیَ بِنِعمَ الوَلَدُ ، نَصرُهَا بُکَاءُ ، وَ بِرُّهَا سَِرقَةٌ:

سوگند به خدا آن دختر نیک فرزندی نیست،یاری رساندنش گریه ونکوئی کردنش دزدی است ».

 *نحویان دیگردر این دو نمونه « نِعمَ و بِئسَ » رامفعول برای « قَول » محذوفی قرار داده اند که آن را قول صفت است برای موصوفی محذوف ، و آن موصوف محذوف است که مجرور به حرف جر می باشد نه       « نِعمَ وَ بِئسَ»در نتیجه تقدیر هر دو جمله چنین است : « نِعمَ السَّیرُعَلَی عَیرٍمَقُولٍ فِیهِ بِئسَ العِیرُ: نیکو راه پیمودنی است بر پشت خری که درباره آن گفته شده بد خری است » و « مَا هِیَ بِوَلَدٍ مَقُولٍ فِیهِ نِعمَ الوَلَدُ: نیست آن دختر فرزندی که درباره وی گفته شده باشد نیکو دختری است ».

 پس در این دو نمونه موصوف و صفت حذف شده و معمول برجای آنها نشسته است و «نِعمَ وَ بِئسَ» نیز همچنان بر حالت فعل بودن خود بر جای مانده اند .

*نِعمَ وَ بِئسَ دو فعل غیر متصرّفند که تنها فعل ماضی از آنها به کار رفته است . این دو فعل ناگزیر باید اسمی مرفوع داشته باشند که فاعل آنها باشد.

 

 

*فاعل افعال مدح و ذم بر سه گونه است :

 1- دارای «أَل» است مانند «نِعمَ الرَّجُلُ زَیدٌ: زید نیک مردی است » و آیه ( نِعمَ المَولَی ونِعمَ النَّصِیرُ: او نیک سرور و نیک یاریگری است )

*نحویان درباره این«أَل» که بر سر فاعل افعال مدح و ذم در می آید اختلاف نظر دارند،

و برخی گویند : حقیقتاً أَلِ جنسی است ، که در این صورت ما برای مدح زید همه جنس مرد را مدح کرده آنگاه با آوردن نام زید او را همه افراد جنس ویژه- مدح کرده ایم.

برخی دیگر گویند: مجازاً أَلِ جنسی است ، که دراین صورت ما برای مبالغه در مدح زید اورا تمامی جنس مرد قرار داده ایم.

برخی دیگر گویند: این أَل ، أَل عهدی است .

2- مضاف به اسم دارای «أَل» مانند« نِعمَ عُقبَی الکُرَما»و آیه(و لَنِعمَ دَارُالمُتَّقِینَ:خوب است سرای پرهیزگاران ).

3- فاعل « نِعمَ و بِئس و ساءَ» واجب است که ضمیر مستتر باشد و این وقتی است که به وسیله نکره منصوب بنا بر تمییز بودن تفسیر شده باشد مانند « نِعمَ قَوماً مَعشَرُهُ ».

در این نمونه «نِعمَ» دارای ضمیر مستتری است که با « قَوماً » تفسیر می شود و مَعشَرُهُ مبتدا به شمار می آید .

برخی از نحویان پنداشته اند که در «نِعمَ» ضمیر مستتری نیست و مَعشَرُهُ فاعل مرفوع آن است .

برخی دیگر گویند: « قَوماً» حال و برخی دیگر گویند تمییز است. نمونه های زیر همانند نمونه « نِعمَ قَوماً مَعشَرُهُ » است : آیه ( بِئسَ لِلظاَّلِمِینَ بَدَلاً: بد است او [ ابلیس] به عنوان بدل برای ستمکاران ) .

«لَنِعمَ مؤئلاً المولَی إِذَا حُذِرَت        بأسَاءُ ذِي البَغي وَ استِلاءُ ذِي الإحَنِ»

شاهد در بیت بالا «لَنِعمَ مَؤئلاً» است که در آن فعل «نِعمَ» ضمیر مستتری را رفع داده است و واژۀ مَؤئلاً به عنوان تمییز ، آن ضمیر راتفسیر کرده است.

«تَقُولُ عِرسِی وَهیَ لِی فِی عَومَرَه:                  بِئسَ امرَأً، وَ إِنَّنِی بِئسَ المَرَه

شاهد در بیت بالا «بِئسَ امرَأ»است که در آن فعل «بِئسَ» ضمیر مستتری را مرفوع ساخته است و آن ضمیر به وسیله «إِمرَاً» که تمییز است تفسیر گردیده است و این کابرد شاذ و بر خلاف قاعده است. 

جمع بین فاعل ظاهر و تمییز

وَ جَمعُ تَمیِِیزٍ وَ فَاعِلٍ ظَهَر           فِیهِ خِلَافٌ عَنهُمُ قَدِ اشتَهَر

*نحویان در با هم آوردن تمییز و فاعل ظاهر « نِعمَ» و اخوات آن به صورت زیر اختلاف نظر دارند .

1- برخی به نقل از سیبویه آن را جائز ندانسته اند.ازنظراینان جمله« نِعمَ الرَّجُلُ رَجُلاً زَیدٌ»درست نیست

 2- برخی دیگر آن را جائز دانسته و برای اثبات عقیده خود با ابیات زیر استدلال کرده اند :

 وَ التَّغلِبِیُّونَ بِئسَ الفَحلُ فَحلُهُمُ      فَحلاً ، وَ أُمُّهُمُ زَلَّاءُ مِنطِیقُ

شاهد در بیت بالا «بِئسَ الفَحلُ ... فَحلاً» است که در آن فاعل ظاهر بِئسَ (اَلفَحلُ) و تمییز (فَحلاً) در یک جمله با هم آورده شده است.

 تَزَوَّد مِثلَ زَادِ أََبِیکَ زَادَاً           فَنِعمَ الزَّادُ زَادُ أَبِیکَ زَادَاً

شاهد در بیت بالا « فَنِعمَ الزَّادُ ... زَاداً» است که در آن فاعل ظاهر(اَلزَّادُ) و تمییز (زاداً) در یک جا گردآمده است و این کار از نظر عموم نحویان بصره جائز نیست.گروهی از نحویان «زَاداً را در آخر این بیت مفعولٌ به برای «تَزَوَّد» درآغاز بیت می دانند، که در این صورت «مِثلَ» اگر چه در اصل برای «زاداً» نعت است امّا چون بر «زاداً» مقدّم شده برای آن حال گردیده است و تقدیر بیت چنین می باشد : «تَزَوَّد زاداً مِثلَ زادِ أَبیکَ فِینا،

فَنِمَ الزَّادُ أبیکَ : توشه بردار در میان ما توشه ای همانند توشه پدرت ،که نیک توشه ای است توشه پدرت».

3- گروه سوم نظر خود را بخش بندی شده و به تفکیک آورده گویند :

  الف – اگر تمییزمعنائی افزون بر معنای فاعل افاده کند با هم آوردن آن دو جائز است مانند « نِعمَ الرَّجُلُ فَارِساً زَیدٌ : زید ، سواره نیکو مردی است » .

ب– اگر تمییز معنائی افزون بر معنای فاعل افاده نکند باهم آوردن آن دو جائز نیست و نمی توان گفت:

 « نِعمَ الرَّجُلُ رَجُلاً زَیداً ».

اگر فاعل «نِعمَ» و اخوات آن ضمیر مستتر باشد با هم آوردن فاعل و تمییز جائز است مانند «نِعمَ رَجُلاً زَیدٌ : نیک مردی است زید».

وقوع واژه (ما) پس از «نِعمَ و بِئسَ»

وَ«ما» مُمَیِّزٌ، وَ قِیلَ: فَاعلُ،               فِی نَحوِ «نِعمَ ما یَقُولُ الفاضِلُ»

«ما» پس از «نِعمَ ما یَقُولُ الفَاضلُ:نیکوست آنچه فاضل می گوید» تمییز است و [برخی] گویندفاعل است.

*وَ «مَا» پس از « نِعمَ وَ بئسَ » در می آید مانند « نِعمَ مَا »یا « نِعمَّا» و« بِئسَ مَا» .

جائز است که میم «ما» را در« نِعمَ » ادغام کنیم و در این حالت «عین» مکسورو «میم» مشدد می شود مثل :     « نِعِمَّا زیدٌ ».

نمونه های این کاربرد رادرآیات زیر می یابیم ( إِن تُبدُوا الصَّدَقَاتِ فَنِعِمَّا هِیَ :

 اگر صدقه ها را آشکار کنید پس نیک است آن ) و

 ( بِئسَمَا اشتَرَوا بِهِ أَنفُسَهُمُ : بد است آنچه خودشان را بدان فروختند ) .

طرح یک سئوال و پاسخ آن

*لفظ «ما» در این گونه موارد دارای چه موقعیتی از نظر اعراب است؟

در پاسخ این پرسش جناب شارح می فرمایند:

در این خصوص دو اندیشه وجود دارد:

1- گروهی ازنحویان گویند:این«مَا»اسم نکره منصوبی است که تمییزمی باشدوفاعل«نِعمَ»ضمیرمستترآن است. 2- به عقیده ابن خَرُوف«مَا»اسمی معرفه و فاعل است.ابن خَرُوف عقیده خودرا به سیبویه نسبت داده است .

*«ما» که پس از «نِعمَ و بِئسَ و ساءَ» می آید اگر پس از فعل بیاید موصول است مثل: « نِعمَ ما صنعتَهُ »و در این حالت تقدیر چنین است « نِعمَ الذی صَنعته هذا » یعنی « الصَنیع ». وبنا بر فاعلیت محل اعراب آن رفع است زیرا جانشین مصحوب « أل» جنسیه است .

جایگاه اسم مخصوص

وَیُذکَرُ المَخصُوصُ بَعدُ مُبتَدَا            أَو خَبَرَ اَسمٍ لَیسَ یَبدُو أَبَدَا

*اسم مخصوص [به مدح یا به ذم] پس [ از فاعل] آورده می شود در حالی که مبتدا است و یا خبر است برای اسمی که هرگز آشکار نمی گردد .

*پس از «نِعمَ و بِئسَ» و فاعل آنها اسم مرفوعی آورده میشود که اسم مخصوص به مدح یا مخصوص به ذم نامیده می شود و نشان آن این است که می توان آن را مبتدا و فعل و فاعل پیش از آن را خبر قرار داد مانند    « نِعمَ الرَّجُلُ زَیدٌ ،وَ بِئسَ الرَّجُلُ عَمرٌو: بد مردی است عمرو،و نِعمَ غُلَامُ القَومِ زَیدٌ: نیکو فرزند قومی است زید ، و بِئسَ غُلَامُ القَومِ عَمرٌو : بد فرزند قومی است زید ، و نِعمَ رَجُلاً زَیدٌ، وبئسَ رَجُلاً عَمرٌو » .

در ترکیب اسم مخصوص به مدح یا مخصوص به ذم دو وجه مشهور است :

1-   مبتدا است و جمله پیش از آن خبر آن است .

2-   خبر است برای مبتدائی که وجوباً محذوف است و تقدیر آن چنین است : « هُوَ زَیدٌ ، و هُوَ عَمرٌو» یعنی   « المَمدُوحُ زَیدٌ، و المَذمُومُ عَمرٌو: مدح شده زید و ذم شده عمرو است ».

برخی از نحویان وجه دوم را ممنوع و وجه نخست را واجب دانسته اند .

برخی دیگر گویند: اسم مخصوص به مدح وذم مبتدا وخبر آن محذوف است وتقدیر آن چنین است :

 « زَیدٌ المَمدُوح : زید مدح شده است » .

حذف اسم مخصوص

وَإِن یُقَدَّم مُشعِرٌبِهِ کَفَی            کَ « العِلمُ نِعمَ المُقنَی وَ المُقتَفَی»

*اگر واژه ای دال بر اسم مخصوص ، مقدم بیاید [ از دوباره آوردن اسم مخصوص در پایان جمله ] بسنده

می سازد مانند « اَلعِلمُ نِعمَ المُقنَی وَالمُقتَفَی : دانش نیک اندوخته و سر مشقی است ».

*اگر واژه ای بر اسم مخصوص به مدح یا ذم دلالت نماید و جمله مقدّم شود از آوردن اسم مخصوص در پایان جمله بی نیاز می سازد چنانکه خدا درباره ایّوب فرماید:( إِنَّا وَجَدنَاهُ صَابِراً نِعمَ العَبدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ :

همانا ما او را شکیبا یافتیم ،خوب بنده ای بود به درستی که او نیک بازگردندهای است به سوی حق ) .

 تقدیر در آیه یاد شده چنین است : « نِعمَ العَبدُ أَیُوبُ : نیک بندهای است ایّوب » که اسم مخصوص به مدح (ایّوب ) به قرینه موجود در ماقبل حذف شده است .

* افعال مدح و ذمّ با سایر افعال این فرق را دارند که آنها بجز فاعل اسمی مخصوص به مدح یا ذم هم

 می خواهند .

* رتبه مخصوص یعنی اسم منصوب پس از این افعال بعد از فاعل است و تقدیم آن بر فاعل مطلقاً جائز نیست .

یعنی گفته نمی شود « نِعمَ أخواکَ الرّجُلانِ » بلکه گفته می شود : « نِعمَ الرّجلاِن أخواک» و تقدیم آن بر فعل جایز است مثل : « أخواکَ نِعمَ الرَّجُلانِ »

اگر آنچه بر مخصوص دلالت می کند در کلام مقدم شده باشد حذف آن جایز است : « درسنا النَّحو علی استاذٍ فاضلٍ و نعمَ المدّرسُ» یعنی « و نعم المدّرس الاستاذُ ».

حذف مخصوص پس از «ما»جایز است مثل : « نِعِمّاو بِئسما» .

* اگر مخصوص بعد از فعل و فاعل بیاید ترکیب آن بر چهار وجه است :

 اول اینکه مبتدای مؤخر است و جملۀ قبل از آن خبر است. دوم اینکه خبر برای مبتدای واجب الحذف است . سوم اینکه مبتدائی است که خبرش حذف شده است . چهارم اینکه بدل فاعل است ،

 و دو وجه اول بیشترمشهورند و بنابر نظر اول عبارت چنین است .« زیدٌ نِعمَ الرَّجُلُ »

و بنا بر نظر دوم چنین  « نِعمَ الرجُل الممدوحُ زیدٌ » .و بنا بر نظر سوم « نِعمَ الرجُلُ زیدٌ الممدوح ».

و بنا بر نظر چهارم « نِعمَ الرجُلُ زیدٌ » .

 و بنابر نظر اول وچهارم یک جمله ، و بنا بر نظر دوم و سوم  دو جمله است.

حکم «ساء» و «فَعُلَ»

وَاجعَلَ کَبِئسَ «سَاءَ» وَاجعَل فَعُلَا         مِن ذِی ثَلَاثَهٍ کَنِعمَ مُسجَلَا

و «سَاءَ» را مانند « بِئسَ، و [ وزن ] فَعُلَ از ثلاثی مجرد را به طور مطلق همانند نِعمَ قرار بده .

*«سَاءَ» همانند «بِئسَ» برای ذم به کار می رود و فاعل آن همانند فاعل بِئسَ برسه گونه است :

1- دارای أَل است مانند «سَاءَ الرَّجُلُ زَیدٌ : زید بد مردی است » . 2- مضاف به اسم دارای أَل است مانند « سَاءَغُلَامُ القَومِ زَیدٌ : بد فرزند قومی است زید» . 3- ضمیری است که با اسم نکره پس از خود تفسیر می شود مانند « سَاءَ رَجُلاًزَیدٌ : زید از جهت مردی بد مردی است » و مانند آیه (سَاءَ مَثَلاً القَومُ الَّذِینَ کَذَّبُوا: بد گروهی هستند از جهت مثال آنان که دروغ شمردند ).

در این کاربرد اسم مخصوص به ذم پس از فعل «سَاءَ» آورده می شود همچنانکه اسم مخصوص به ذم پس از فعل «بِئسَ» آورده می شود و اعراب آن نیز همانند اعراب اسم مخصوص به فعل ذمِّ « بِئسَ» است .

*مصنّف با «و وزن فَعُلَا ... را قرار بده » اشاره می کند به این که جائز است از هر فعل ثلاثی مجرّدی ، فعلی بر وزن فَعُلَ برای مدح یا ذم ساخته شود و با آن در همه احکام همانند فعلهای « نِعمَ و بِئسَ» رفتار گردد

 مانند « شَرُفَ الرَّجُلُ زَیدٌ : زید بزرگوار مردی است » و « لَؤُمَ الَّرجُلُ بَکرٌ : بکر پست مردی است » و شَرُفَ غُلَامُ الرَّجُلِ زَیدٌ: زید بزرگوار پسر مردی است » و « شَرُفَ رَجُلاً زَیدٌ: زید از جهت مردی بزرگوار مردی است » . بنا بر حکم کلّی بالا جائز است برای مدح از فعل عَلِمَ گفته شود :« عَلُمَ الرَّجُلُ زَیدٌ: زید دانا مردی است » *همچنانکه مصنّف و فرزندش نیز همین نمونه را با همین اعراب آورده اند ، و حال این که نحویان دیگر تغییر حرکت عین الفعل افعالی همچنون« عَلِمَ ، جَهِلَ و سَمِعَ» را از کسره به ضمّه جائز ندانسته گویند عرب زبانان این گونه افعال را برای مدح یا ذم ، با کسر عین الفعل به کار می برند ، پس جائز نیست ما حرکت عین الفعل آنها را از کسره به ضمّه تغییر دهیم بلکه بهتر است به تبع از کاربرد عرب زبانان آنها را بر حرکت خود باقی بگذاریم و بگوییم : « عَلِمَالرَّجُلُ زَیدٌ» و « جَهِلَ الرَّجُلُ عَمرٌو : نادان مردی است عمرو » و « سَمِعَ الرَّجُلُ بَکرٌ: شنوا مردی است بکر».

نگرشی پیرامون «حَبَّذَا»

وَمِثلَ نِعمَ «حَبَّذَا»،الفَاعِلُ «ذَا»           وَ إِن تُرِد ذَمّاً فَقُل : «لَا حَبَّذَا»

*«حَبّذَا» همانند نِعمَ ، و «ذَا» فاعل آن است. و اگر [ از آن ] ذم بخواهی بگو: «لَا حَبّذَا».

 برای مدح گویند : « حَبّذَا زَیدٌ : نیکوست زید » و برای ذم گویند : « لَا حَبَّذَا زَیدٌ: بد است زید » و مانند :

أَلَا حَبَّذَا أَهلُ المَلَا ، غَیرَأَنَّهُ          إِذَاذُکِرَت مَیٌّ فَلَا حَبَّذَا هِیَا

شاهد در بیت بالا «حَبَّذَا أَهلُ المَلَا ، و لَا حَبَّذَا هِیَا» است که در آن «حَبَّذَا» در آغاز بیت همانند «نِعمَ» برای مدح و «حَبَّذَا» در آخر بیت همانند «بِئسَ» برای ذم به کار رفته است.

*نحویان در اعراب « حَبَّذَا» اختلاف نظر دارند . ابوعلی فارسی در کتاب بغدادیّات و ابن برهان و ابن خروف گویند : « حَبَّ » فعل ماضی است و « ذَا » فاعل آن است و اسم مخصوص دو حالت دارد :

 الف– مبتدا است و جمله پیش ازآن خبر است.ب- خبر است برای مبتدای محذوفی که تقدیر آن این است : « هُوَ زَیدٌ » یعنی « أَلمَمدُوحُ أَوِالمَذمُومُ زَیدٌ: شخص مدح شده زید است »

 مصنّف این نظریه را برتر دانسته و اسم مخصوص را خبر برای مبتدای محذوف در نظر گرفته است. به گمان ابن خروف این عقیده از سیبویه است و کسی که آن را به جای سیبویه از دیگری نقل کند بی راه رفته است .

*مبرّد در کتاب المقتضب و ابن السرّاج در کتاب الاصول و ابن هشام لخمی گویند : « حَبَّذَا» اسم و مبتدا است واسم مخصوص خبر آن است.یا اسم مخصوص مبتدای مؤخّروحَبَّذَا خبر مقدّم است.

بنا بر عقیده این نحویان « حَبَّ» با « ذَا » ترکیب شده و به صورت یک اسم در آمده است .

*گروهی دیگر از نحویان – از جمله ابن دُرُستُوَیه _ گویند : « حَبَّذَآ» فعل ماضی و « زَیدٌ» فاعل است . بنا بر عقیده این نحویان « حَبَّ» با « ذَا» ترکیب شده و به صورت یک فعل در آمده است . این عقیده سست ترین عقیده ها در این باره است .

 * حبّذامرکب است از «حَبّ»فعل ماضی و «ذا»اسم اشاره . و آن همیشه مفرد و مذّکر است و هر گونه که مخصوص باشد در آن اثری ندارد .

*گاهی«حبّذا» معنی ذّم می دهدوآن وقتی است که قبل ازآن «لا» نافیه آمده باشد مثل:«لا حبّذا المتکبرُ».

* اگر«ذا» که اسم اشاره است حذف شود،مخصوص،فاعل «حَبَّ» میشودمثل: «حَبَّ فَنُ التاریخ»و جایزاست  که آنرا به«باء» زائد مجرورکنیم مثل: «حبّ بفنّ التاریخ» که لفظاً مجرور ومحلاً بنا بر فاعلیت مرفوع است .

درترکیب « حبّذا زیدٌ دارساً » چنین می گوییم : « حبّ» فعل ماضی و « ذا» فاعل آن و جمله خبر مقدم است . و« زید» مبتدای مؤخر و رابط اشاره است . « دارسا» حال برای زید .

وَأَولِ« ذَا» المَخصُوصَ أَیّاً کَانَ، لا         تَعدِل بِذَا ، فَهوَ یُضَاهِی المَثَلَا

*و اسم مخصوص [به مدح] را – هر چه باشد – پس از «ذَا» بیاور و این « ذَا» را [ از ساخت خود ] دگرگون مگردان ، زیرا « ذَا» با مَثَل همانند است . اسم مخصوص به مدح یا به ذم را با هر حالی که هست – چه مذکّر و یا مونث و چه مفرد یا مثنّی و یا جمع – پس از «ذَا» بیاور . «ذَا» با تغییرات اسم مخصوص تغییر نمی پذیرد بلکه همواره مفرد و مذّکر آورده می شود ، زیرا «ذَا» در عمل همانند مَثَل است و همچنانکه مَثَلِ « الصِّیفَ ضَعَّیتَ اللَّبَنَ: در تابستان شیر را تباه ساختی » برای مذّکر و مونث و مفرد و مونث و مفرد و مثنی و جمع یکسان و با همین واژه ها به کار می رود

 «حَبَّذَا» نیز همواره درهمه موارد بالا با همین لفظ واحد به کارمی رودمانند«حَبَّذَا زَیدٌ ،و حَبَّذَا هِندٌ والزَّیدَانِ ،  وَ الهِندَانُ، والزَّیدُ ونَ، وَ الهِندَاتُ».

*در همه این نمونه ها واژه « ذَا »از مفرد و مذکّر بودن خارج نشده است چه اگر بنا بود از ساخت خود خارج شود گفته می شد: « حَبَّذی هِندٌ ، وَحَبَّذَانِ الزَّیدَانِ ، وَ حَبَّتانِ الهِندَانِ ، وَ حَبَّ أُؤلَئِکَ الزَّیدُونَ ، أَوِ الهِندَاتُ» .

طرح یک مسئله و پاسخ آن

فعل مدح و ذم چون مشتمل بر مبالغه است، فاعلش«به لحاظ معین نبودن در فرد خاص» نخست باید به صورت مبهم آورده شود، آنگاه به وسیله آوردن مخصوص در فردِ خاص تعیّن پیدا کند تا بدین وسیله بیانگر مبالغه باشد.

آیا در فرض مذکور « درصورتی که «ذا»فاعل باشد» نیز فاعل دارای ابهام است؟

در پاسخ این سئوال باید گفت : در این فرض نیز ابهام وجود دارد و چنین ابهامی به توسط آوردن فاعل «ذا»حاصل می شود ، زیرا اسم اشاره «ذا»از مبهمات به شمار می آید. 

وَ مَا سِوَی « ذَا» أرفَع بِحَبَّ أَو فَجُرٌّ      بِالبِا وَدُونَ «ذَا» انضِمَامُ الحَاکَثُر

و هر آنچه (فاعلی ) را که غیر از «ذَا» است به وسیله [ فعل ] حَبَّ مرفوع یا با [ حرف جرّ] باءمجرور ساز و ضمّه دادن حرف حاء[ از حبَّ] بی وجود « ذَا» [ در پس آن ] بسیار است .

*اگر اسمی به غیر از «ذَا» پس از «حَبَّ» در آید دو اعراب دارد :

1- رفع به عنوان فاعل برای حَبَّ مانند    « حَبَّ زَیدٌ »

2- جر به وسیله باء زائد مانند « حَبَّ بِزَیدٍ» حَبَّ در اصل حَبُبَ بوده است که هر دو باء آن در هم ادغام گردیده و به صورت حَبَّ در آمده است .                                                                  

*اگر «ذَا» پس از «حَبَّ» در آید فتح حرف حاء واجب است مانند «حَبَّ ذََا» و اگر واژاهای غیر از «ذَا » پس از«حَبَّ» در آید ضمّ و فتح حرف حاء جائز است مانند «حُبَّ زَیدٌ »و«حَبَّ زَ یدٌ ». این واژه در بیت زیر هم  به فتح و هم به ضمّ حاء روایت شده است :

فَقُلتُ : أقتُلُوهَا عَنکُمُ بِمِزَاجِهَا      وَ حَُبَّ بِهَا مَقتوﻠﺔً حِینَ تُقتَلُ

شاهد در بیت بالا «وَحُبَّ بِها» است که در آن حرف حاء از فعل «حَبَّ» به فتح و ضم روایت شده است و از آنجا که فاعل «حَبَّ» واژه ای به غیر از «ذا» است این هر دو کار جائز است ، امّا اگر فاعل «حَبَّ» واژه «ذا» باشد فتح حرف حاء از فعل «حَبَّ» واجب است.

بیان یک نکته ادبی

جایز است بعد از «حَبَّذَا» اسم نکره منصوبی به عنوان تمییز قرار گیرد تا ابهامی که در اسم اشاره «ذا» است ،

بر طرف سازد مانند: «حَبَّذَا رجُلاً زیدٌ» .

وهمچنین جایز است حال بعد از «حَبَّذَا» قرار گیرد ، چه مقدم بر مخصوص و خواه مؤخّر از مخصوص باشد، مقدم بر مخصوص مانند:«حَبَّذَا شاعرٌ أَخوکَ» ، مؤخر از مخصوص مانند:«حَبَّذَا أَخوک شاعراً».

 

منابع و مآخذ:

1- ترجمه شرح ابن عقیل «برالفیه محمد بن عبداللّه بن مالک» ، مترجم: دکتر طبیبیان، سید حمید

انتشارات: امیر کبیر،1386

2- ترجمه و شرح ابن عقیل ، مؤلف : قاضی القضاﺓ بهاءالدین عبدالله ابن عقیل ، ترجمه : حسینی، سید علی انتشارات: دار العلم، 1386

3- ترجمه و راهنمای مبادیُ العربیّه«جلد چهارم»،ترجمه و اقتباس از: دکتر شریعت ، محمد جواد،

انتشارات: اساطیر،1377